تبليغاتX
در آرزوی بودن

در آرزوی بودن

مرگ در آغوش زندگی- زندگی در همسایگی مرگ

اوسونه پوسسیده


اوسونه سنو کرده

دست د زیر نو کرده

حلوای غزل پخته

ور روغن خر پخته

و پیش زن پیر نادی

گفتش نمم نمم

وپیش زن جوو نادی

بخوادشی بچه کی

عروس د پی پرده کی

داماد و سر کوچه کی

ای سر بازار دویدم

او سر بازار دویدم

کوش و جراب خریدم

د چو بی گم کشیدم

بیگم مگه مو زرگرم

طوق طلا د گردنوم

خبر ببو به مادرم

گور پیر برادرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 22:59  توسط کورش  | 

اوسونه سه گزی

منجک زردم بگزی

دو درخت نار و بهی

بهی مور بلگک دا

بلگک وه بزی دادم

بزی مور پشگلک دا

پشگل وه زمی دادم

زمی مور گندمک دا

گندمک وه اسیا دادم

اسیا مور اردک دا

آردک وه تقار دادم

تقار مور خمیرک دا

خمیرک وه تنور دادم

تنور مور گوردک دا

گوردک وه بابا دادم

بابا مور خورمویه دا

خرما وه اخوند دادم

اخوند مور کتاب دا

بنشستم ورخوندی

خدا مور مراده دا


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 22:54  توسط کورش  | 

 از کوچه در امدی و سیبم دادی

مانند خودت سرخ و سفیدم دادی

سیبی که به من دادی هنوزش دارم

در نقره گرفتهام عزیزش دارم

از کوچه در امدی و حمام زده ای

بر  و روی خور به نقره ی خام زده ی

بر و روی تور پیاله پر حب نبات

شبنم بر گل سرخ بیابون زده ای

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 22:48  توسط کورش  | 

ای خدا چون چیر گشتم یار میخواهد دلم

در میان غرق دریا نار میخواهد دلم

یک بچه بی ریش و کاکل دار میخواهد دلم

ای خدا چون پیر گشتم یار میخواهد دلم

یک رفیق عاقل و هشیار میخواهد دلم

چار ارسی چار کرسی چار پایش متکا

در پی هر پایه اش یک یار میخواهد دلم

نی بزن آی نی بزن یک قلیون سر  نقره ای

تنباکویش از ملک خواف

  دم به دم در دست خدمتکار میخواهد دلم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 22:43  توسط کورش  | 

یک کلفت اورده خانم توی خونه

نزد خانم هست او عزیز دردونه

یک دم نمیشه که چیزی نشکنه

در عوضش خوب میپزه اشکنه

اینش خوبه که زلفاش اگوستونه

نصپ تنش شلیته و تمبونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 22:38  توسط کورش  | 

شمال بلگ گندم را بنازم

قد و بالای فاطم را بنازم

اگر دونم که فاطمه ر با مو میدن

برای گردنش زنگی بسازم

تراشم شانه ای از چوب شمشاد

کشی در زلفکات ما را کنی یاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 22:36  توسط کورش  | 

 بر و روی تو را دیدم و رفتم

به پهلویت نخوابیدم و رفتم

الهی هر که با دلبر نشیند

الهی بر دلش خنجر نشیند

سر و دست تو را در دست گیرم

تو را از یار گنده پس بگیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 22:29  توسط کورش  | 

در چنان فقري بسر ميبرم كه هيچ براي دادن و گفتن و نشان دادن ندارم

 نه ناله اي  و نه آهي  

  نه تكاني ، نه نگاهي

كتي سياه بر روي سرم، قوز كرده سرم در ميان پاي

زمين را نگاه ميكنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 18:42  توسط کورش  | 

عصر رفتم حموم حموم خونمون خيلي كوچيكه يه متر در يه متر ابگرمكن خرابه يعني همش ابش سرد وگرم ميشه شيراي اب رو طوري تنظيم كردم كه تغييرات سرما و گرما به كمترين حد خودش برسه نشستم رو چار پايه و خودمو سر دادم زير دوش احساس دخترونه اي بهم دست داد مسيرايي از اب روي بدنم تشكيل ميشد كه تقزيبا از پيشونيم شروع ميشد و از روي صورتم مسير بدنم رو طي ميكرد تا برسه به زمين.اب منو از تنهايي در اورده بود و من با اون احساس دخترونم پوستمو به نوك انگشتاي اب سپرده بودم.دستامو جفت مي كردمو وقتي پر ميشد ميپاشيدم روي صورتم.با اب حرف ميزدم . به قطرات اب ميگفتم شما از كجا اومديد چرا اينقدر منو دوست داريد .با سرد و گرم شدن اي احساساي جالبي بهم دست ميداد.پاهامو جفت كردم ،سرمو گذاشتم روي زانوم ،انگار خودم خودمو بقل كردم ،يه كم رفتم جلو تر اب ميريخت رو پشتم.درد كمرمو كمتر احساس ميكردم.بهد شير اب سردو بيشتر باز كردم قفسه سينم باز شده بود و نفسم قفل . اب داشت باهام شوخي ميكرد انگار داره قلقلكم ميده بازم احساسم دخترونه بود.وقتي تنها ميشم انگار احساسات دخترونه بيشتر ميشن انگار جاي خالي يه دختر توي زندگيم مياد و توي قلب هودم قرار ميگيره و خودشو تو ودم نشون ميده.مثل دخترا داشتم پوست خودمو نوازش ميكردم و دست به موهام ميكشيدم اومدم بيرون از حموم حوله رو تنك كردم و رو مبل نشستم بازم همون احساس دخترونه سر جاش بود انگار نرمي حوله و لطافت اب توي اين احساسا تاثير داشتن. لباسامو كه پوشيدم ديگه از اون احساسا خبري نبود اومدم بيرون درد كمرم هم داشت هي بيشتر و بيشتر ميشد بهد يه كم ياده روي به ذهنم رسيد كه برم كافه .يه كافه نزديك مجل كارم هست كه تازه گيا ديدمش .توي يه پاساژ يه مغزه زير پله است.اروم اروم و مردونه رفتم تو دو تا پسر وايساده بودن جلو پيشخون يه دختره هم نشسته بود روي يه صندلي داشت سيگار ميكشيد. طوربي نشستم كه از نيم رخ داشتم صورتشو ميديدم. دلم ميخواست بهش بگم بيا بشين كنار من .بعد يه كم نشست تو كافه از صجبتايي كه بين پسره پشت پيشخون و دختره رد و بدل شد فهميدم اونم مثل من تنهاست و اومده يه جوري وقتشو بگذرونه.همين
+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 22:15  توسط کورش  | 

jack of all trades ,master of none

وقتي يع عالمه دوست خوب داري كه همشون كارشون درسته و هر كدوم توي يه فيلد متفاوت دارن كار ميكنندو بالاخره همه  از درجه يكاش هستن ميدوني  اخرش چي ميشي؟

 تو اون وسط هيچي نميشي چون دوست داري همه چي رو ياد بگيري و لي هيچي  به هيچي

پسر عموم ميگه اگه شاگرد اول بشي مدال طلا ميگيري ، دوم نقره، سوم برنز

و اگه چهارم بشي  چي چيه باقر  رو هم بهت نميدن!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:30  توسط کورش  |